شهاب الدين احمد سمعانى

632

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

ايشان كارى پديد خواهد آمد ، جبرئيل به نزديك عزازيل مىآمد اين كه امروز ابليس است و مىگفت : اگر چنين حالى پديد آيد دست / b 214 / بر سر من مىدار ، و او مىگفت : اين كار تو نيست 22 . و آن سادات فريشتگان مىآمدند و همچنين درخواست مىكردند ، و او هر يكى را ضمان مىكرد كه دل فارغ داريد كه من شما را ايستاده‌ام . چون آفتاب امر بتافت كه اسْجُدُوا * و تا بساط وجود آدم نگسترده بودند از غيب هيچ فرمان نيامده بود و پيش از وجود آدم ملايكه جمال فرمان نديده بودند ، چون آن مهتر را خلعت دادند حواشى را نيز به تبع خلعت پوشيدند ، خطاب اسْجُدُوا * هيبتى عظيم بود ، آن لعين عنان خواجگى باز نكشيد 23 سينه بيرون داد و به خواجگى پيش آمد خود را چون درختى در پيش امر بداشت باد صرصر 24 امر از بيخش برآورد . عجب كارى است ، امرى بيامد در حق ابليس كه اسْجُدُوا ، * و نهيى بيامد در حق آدم كه وَ لا تَقْرَبا . * نهى 25 عنان باز مىكشيد و حكم سوط قهر فرومىگذاشت . إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيها وَ لا تَعْرى . آدم طعم جوع ندانسته بود به اسم شنيده بود ، و طبيب را طعم چيزها ببايد دانست ، قصد شجره كرد خطاب آمد كه مخور كه زهر است ، باش تا پازهر گردد تو راه خود رفته باشى او نيز راه خود برود ، تو پخته و او خام ، راست نيايد و لا تقربا . مخور كه تا در وطن خود است زهر است ، چون با تو سفر كند پازهر گردد . عنّاب چنين بود تا در وطن خود بود بخورى خون بيفزايد ، چون به غربت افتد نيفزايد . فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما . خطاب آمد كه وَ عَصى آدَمُ ، آدم معده تباه كردى . مقصود اين حرف است كه درخت را با وى به اين سراى فرستادند روش آدم را در روش او باز نمودند ، جوع آدم بالا گرفت ، خواست كه بخورد ، خطاب آمد كه هنوز راه خود نرفته است اگر بخورى همان زهر بود ، در خاكش كن تا نيست شود . چون از زمين سر برزد قصد كرد كه بخورد ، خطاب آمد كه مخور كه هنوز خام است و در هستى خود است ، باش تا نيست راه شود ، در ميان دو سنگش نه ، تا ذرّه ذرّه شود . چنان كه فرمودند بكرد 26 ، آنگه خواست كه بخورد ، خطاب آمد كه صبر كن تا سرشته شود . چون سرشته گشت خواست كه بخورد ، خطاب آمد : اكنون ببايد پخت و دست تو مىبايد كه با او مىشود و مىآيد و آتش خود عمل خود مىكند ، اعملوا فكل ميسر لما خلق له . چون پخت ، گفتند : اكنون وقت خوردن آمد . گندم پنداشت كه راه خود تمام رفت ، اكنون به سر راه رسيدى ، آدم دست دراز كرد و لقمه‌اى در دهان نهاد و مىخاييد ؛ آن همچنان بود كه آدم از بهشت به دنيا آورد 27 . گندم گفت :